تبليغاتX
๑۩۞۩๑ اشکهای پنهونی ๑۩۞۩๑
گریستم چون کفش نداشتم ! تا اینکه مردی را دیدم که پا نداشت...


๑۩۞۩๑ اشکهای پنهونی ๑۩۞۩๑





http://www.persianpetition.com/sign.aspx?id=8594687e-f399-4b14-a580-0734f2f14fb8


eli

مشيت الهي بر اين بود كه در فراق عزيزي سوگوار گرديم ، كه وجودش مايه مباهات بود و نبودنش سبب درد و رنج و تالم .

 

خسرو شكيبايي 

 خسرو شکیبایی (زاده ۱۳۲۳ تهران - درگذشت ۲۸ تیر ۱۳۸۷ به دلیل سرطان کبد) (علت مرگ بیماری دیابت، ایست قلبی وسرطان) بازیگر معروف سینمای ایران بود. او تحصیلاتش را در رشته‌ی بازیگری در دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران به پایان برد، تا پیش از انقلاب فقط در عرصه تئاتر فعالیت داشت و فعالیت حرفه‌ای در عرصه سینما را با بازی در فیلم «خط قرمز» (مسعود کیمیایی-۱۳۶۱) آغاز کرد. او در حدود ۴۰ فیلم سینمایی بازی کرد.

خسرو شکیبایی در سال 1323 در تهران به دنیا آمد. وی فارغ التحصیل بازیگری دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران بود و فعالیت هنری خود را از سال 1342 با بازیگری تئاتر آغاز کرد. وی در فیلم های هامون، کیمیا، کاغذ بی خط به ایفای نقش پرداخت. بازی در سریال هایی چون لحظه، کوچک جنگلی، مدرس، روزی روزگاری، خانه سبز، کاکتوس، آواز مه، تفنگ سر پر از دیگر نقش آفرینی های این هنرمند بود. خسرو شکیبایی در هشتمین و سیزدهیمن جشنواره فیلم فجر به دلیل بازی در فیلم های هامون و کیمیا سیمرغ بلورین بهترین بازیگر را دریافت کرد. این هنرمند کشورمان که مدت ها از عارضه سرطان کبد رنج می برد، ساعت 4 بامداد امروز در بیمارستان پارسیان تهران درگذشت.

 


*...براي مشاهده ي ادامه متن كليك كنيد لطفا...*
+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387 ساعت 8:19  توسط  المیرا  | 


با درود و سلام به شما نازنینان   

عکسها رو ازشهرستان نیشابور براتون می زارم این عکسا رو من خودم گرفتم که توضیحی کوتاه در باره هر عکس خواهم داد . امیدوارم خوشتون بیاد .

 راستی عکسا رو که ذخیره کنید سایزشون بزرگ می شه و می تونید بهتر ببینید .

چند تا عکس از آسمان بعد از بارانی شدید و رنگین کمانی بسیار زیبا

1 2

 

 3 4

عکسهای زیبا و دیدنی ازدروازه ی خیام و  آرامگاه  خیام   

5 6

 

 

 7 8

 برای دیدن بقیه عکسها به ادامه مطلب مراجعه کنید  

 


*...براي مشاهده ي ادامه متن كليك كنيد لطفا...*
+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1387 ساعت 8:13  توسط  المیرا  | 


     اين گلهاي زيبا  قابل شما رو نداره .

 

*/ او كه هويت نخستين و ريشه هاي استوار خويش را باز نشناسد، آينده اي استوار نخواهد داشت ، و انسان بي آينده ، سرانجام به هر يوغي گردن خواهد نهاد.  " کوروش بزرگ "

  

با  دورد  و سلام به شما دوست عزيز

براتون مطالب ارسالی رو می زارم ، امیدوارم که خوشتون بیاد در ضمن از دوستانی که این مطالب رو برامون فرستادن تشکر می کنم ..  از همه کسانی که این مدت به من و دوستانم سر زدند ممنونم سعی می کنم جبران کنم . از داداش رحمان گل هم تشکر می کنم که همیشه لطف داشته به من ، و سایر دوستان که پیام های تبریک شونو تو بخش کامنت ها دیدم . از دوستانی که ایمیل های پر مهرشونو دریافت کردم عزیزانی که در سایت ایرکات و ایران ترانه پیام گذاشته بودند از همگی بی نهایت سپاسگذارم . ممنونم از نظر لطفتون . خیلی خیلی خیلی خیلی دوستون دارم . مطالب جالبي براتون دارم و چند تا ادرس كه بايد ببينيد ،  تا اخر این آپ با ما باشید .

با هر نگاه بر آسمان اين خاک ، هزار بوسه مي زنم ،نفسم را از رود سپيد و آسمان خزر ، و خليج هميشگي پارس مي گيرم .

من نگاهم از تنب کوچک و بزرگ ، و ابوموسي نور مي گيرد ، من عشقم را در کوه گواتر ، در سرخس و خرمشهر

به زبان مادري فرياد خواهم زد .

تفنگم در دست سرودم بر لب ، همه ايران را مي بوسم ، من خورشيد هزار پاره ي عشق را ، بر خاک وطن مي آويزم .

اي وارثان پاکي : من آخرين نگاهم ، بر آسمان آبي اين خاک ، و خليج هميشگي پارس ؛ خواهد بود

( خليج هميشگي پارس وبلاگ روزبه نازنين.... پست جديدشو حتمابخونيد . )

 

 

 چند تا درخواست كوچولو  كه براتون مي زارم  ! بخونيد .

صالح : سلام مي كنم به همه ي خوانندگان اين تارنگار . از شما دوستان مي خواهم كه براي مادرم كه مبتلا به بيماري سرطان شده دعا كنيد . تا هر چه زود تر خوب بشه و به خونه برگرده . دلمون براي خند ه هاش تنگ شده .  تشكر

ariyaz_1363 : دختري 18 ساله به نام مارال مبتلا به بيماري سرطان شده كه از شما مي خوام براش دعا كنيد . تا خوب بشه .

الميرا : دوستاي گلم براي معمصومه ي 5  ساله هم دعا كنيد تا  سلامتي خودشو به دست بياره .

ما هم اميدواريم كه با دعاهاي شما و لطف بي نهايت پروردگار اين 3 عزيز هر چه زودتر سلامتي كامل خودشو نو به دست بيارن تا خانواده گلشون و شاد كنن و به جمع دوستان خوبشون بر گردن .

( پروردگارا با دستهاي برافراشته به سوي تو مي خواهم تا ياريمان دهي و پشتيبان ما در هنگام سختي ها باشي . پروردگارا از تو سلامتي و تندرستي تمامي ايرانيان را خواهانم . به تمامي اين عزيزان سلامتي عطا بفرما ...            آمين

 

اگه از تو ننوشتم ، فکر نکن سرم شلوغه ، توي زندگي يه وقتا ، تنهايي رمز عبوره

اگه از چشمات گذشتم ، فکر نکن عاشق نبودم ، مطمئن باش توي دنيا ، دل به تو سپرده بودم

خيلي سخته بگي ميرم ، وقتي مي خواي که بموني ، وقتي مي خواي تو خيالت ، شعراي قشنگ بخوني

من گذشتم از تو اما ، تو هميشه بهتريني ، مثل اشکي واسه چشمام ، موندگاري و صميمي

من مي خواستم تو خيالم ، ازتو تا ابد بخونم  ، تنها باشم بي حضورت ، رازچشماتو بدونم

من مي خواستم واسه دردام ، تنهايي خونه بسازم ،با نت هاي مهربونيت ، شعراي قشنگ بسازم

مي دونستم وقتي ميرم ، ديگه تا ابد غريبم ، حتي واسه چشم خيست ، بي وفاترين فريبم

شايد امروز که سياهي ،رخنه کرده تو وجودم ، بدونم که راستي راستي ، روزي عاشق تو بودم

 Elmira

 

 

./ ديگر اين پنجره بگشاي که من  ، به ستوه آمدم از اين شب تنگ . ديرگاهيست که در خانه همسايه من خوانده خروس . وين شب تلخ عبوس ـ

مي فشارد به دلم پاي درنگ . ديرگاهيست که من در دل اين شام سياه ، پشت اين پنجره بيدار و خموش ، مانده ام چشم به راه

همه چشم و همه گوش : مست آن بانگ دلاويز که مي آيد نرم ، محو آن اختر شبتاب که مي سوزد گرم ؛ مات اين پرده شبگير مه مي بازد رنگ .

آري ، اين پنجره بگشاي که صبح ؛ مي درخشد پس اين پرده تار  . مي رسد از دل خونين سحر بانگ خروس  .

وز رخ آينه ام مي سترد زنگ فسوس ، بوسه مهر که در چشم من افشانده شرار ، خنده روز که با اشک من آميخته رنگ ...

( شعری زیبا از  هوشنگ ابتهاج  )

 

 یه زمانی یه دوست خوب شاعر داشتیم که اسم گلشون پیمان صفر دوست بود چند وقتیه که ازشون بی خبریم داشتم همین جوری مطالب تو هاردو می خوندم که به دوتا متن کوچولو از ایشون برخوردم . شما هم بخونید

« كبوتر در قفس ديدن ندارد  ، گل پژمرده بوييدن ندارد ، ز پا افتاده ام از من نترسيد  ، پلنگ مرده ترسيدن ندارد

…/05/1382 »

« روزي كه قرار شد به بهشت بروم  ، هيچ فكر نمي كردم  ، كه زير پاي مادرم  ، له شوم .....03/10/1382 »

 

 چشم من گم شد تو پنجره ها- نيومدي  ،  گفته بودم واسه خاطرخدا نيومدي

يكي گفت شباي مهتاب بشينم دعا كنم ،  بالا رفت دستاي من واسه دعا  - نيومدي

دل من اسير چشماي تو شد حتي واسه  ، اين كه اين ديوونه رو كني رها -  نيومدي

واسه تو نوشته بودم كه دلم ديوونته ، تو گذاشتي به حساب خطا  - نيومدي

يكي گفت اول راه عاشقي سخته هنوز ،  سرگذاشتم به دل بيابونا  - نيومدي

يكي گفت برو واسه كبوترا دونه بريز ، دلمو ريختم واسه كبوترا  - نيومدي

بسزي زندگيمو بستم به غوغاي ضريح ، امانت دادم اونو دست رضا -  نيومدي

نذرمونوشتمش رو گلا تا يادم نره  ،  نذرارو يكي يكي كردم ادا  - نيومدي

گفته بودم يه كسي بياد بگه آخر شه ،  لااقل بيا براي يه نگا - نيومدي

گفته بودن بيا از عشق تو ديوونه شده  ،  لااقل واسه خاطر شفا  - نيومدي

آشنا ترين غريبه اي تو قصه هاي من  ، منو كشتي تو غريب آشنا  - نيومدي

چه بياي و چه نياي من سر حرفم ميمونم ، تاخيراتو ميذارم پاي وفا  - نيومدي

ديدمت رد ميشدي از كوچه ي خاطره ها ، التماست كردم گفتم بيا - نيومدي

اين روزا هيچ نامه اي به مقصدش نمي رسه ، تو شدي مثل جواب نامه ها  - نيومدي

خوبيا تموم ميشن ميرن يه جا تو خاطره ، مث تو رفتي سراغ خوبيا - نيومدي

نميگم بيا اگه دوس نداري بياي؛ نيا 

لااقل بهم بگو چرا..... نيومدي    

                                                    

برای خوندن ادامه متن کلیک کنید 

 


*...براي مشاهده ي ادامه متن كليك كنيد لطفا...*
+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387 ساعت 8:55  توسط  المیرا  | 


 

elmira

 

زندگي سخت تر از تصويري  است که هميشه افکار نو پاي کودکانه ام براي من به صحنه مي کشيد ؛ من هرگز درک نمي کردم  در ماوراي اين جريان ، حقايقي است که گوش هايم را از شنيدش نا شنوا ساخته اند .

خيال من واهي ترين جلوه ازيک حادثه که به دنيا  آمدن من بخشي از آن شمرده مي شد را به تصوير مي کشاند

و از دروغ و نيرنگ چيزي نمي فهميد .

صفحه ي نقاشي من آسمان هاي آبي داشت و صورت هاي خندان و بچه اي که دست پدر و مادرش را محکم گرفته بود تا با تبسمش تمام  محيط پيرامونش را سبز کند .

من هرگز نمي دانستم پشت اين صحنه چهل و شايد هم بيشتر نقاشي مي کشند ، آري

 من فقط متظاهر ترين  جنبه از وقايع  را مشاهده مي کردم و فراتر از آن براي من حتي مجهولي بيش هم نبود

همه چيز براي من همان بود که....   بود !

نمي دانستم اين معصوميتي که سراسر وجودم از آن آکنده است را تباه مي سازم و روزي نظاره گر نيست شدنش مي شوم .

من از دريده شدن پرده ي عصمت آدم ها چيزي نمي دانستم و فقط به بازي هاي کودکانه ام فکر مي کردم

سهم من از رخداد هاي اطرافم غفلتي بود که بر من حاکم مي شد ، ذهن من کوچک تر از آن بود تا  درک کند که  گاهي  مجاهدي پشيمان مي شود از ايثار ها و فداکاري هايش ؛ يا جواني  براي فرار از دغدغه ي افکارش افيون را دواي مخاطره اش مي نمايد .

من از ظاهر فريبي آدم ها براي دستيابي به ايده آل هاي شان هيچ نمي دانستم !

و از ريخته شدن خون آدم ها به نا حق هم خبري نداشتم

من به بازي ها ي کودکانه ام فکر مي کردم "فقط "

من دوست داشتن را در بوسيدن زبري ريش پدر خلاصه مي کردم ، نمي دانستم براي آموختنش بايد نگاهم باشد و نگاهي

نمي دانستم آسمان وجود من محتاج گلبرگي است تا شيفته ي درون ساده و زيبايش شود  تا به واسطه ي اشتهاي حس کردنش  وجود خالقم را لمس کنم

و اسم من خوشبخت ترين، زن ، روي زمين شود !

آري ،!

عشق براي من گمنام ترين واژه براي احيا نمودن بود ، و احساسي است  که هنوز هم براي من گنگ و نامفهوم جلوه مي کند  و هيچ گاه هم دچارش نخواهم شد !!!

سختي و رنج براي من با اشيايي  تفسير مي شد که آرزوي مالکيت شان را داشتم اما زندگي من خالي از وجودشان بود .

نمي دانستم رنج يعني مناظره ي دخترکي که زخم تازيانه هاي زمانه را با فروختن  شاخه گلي جراحي مي کند

نمي دانستم يعني رضا نبودن شاکي از حکم قاضي

نمي دانستم يعني دغدغه ي پدر براي  امتداد مسير معيشت خويشتن ،  همه ي اين ها غريب ترين خيال بودند براي دغدغه شدن

رنج براي من اندوه  نداشتن عروسك بود !

و من به بازي هاي کودکانه ام فکر مي کردم "فقط"

دروغ براي من ترسناک ترين هيولا بود که هر گاه زبانم  وجودش را محسوس مي شد از ترس آتش جهنم بند مي آمد .

درک اين که روزي اين هيولا به فرشته ي نجات آدم نماها مبدل مي شود براي من فراتر از افسانه هاي مادر بزرگ بود !

من نمي دانستم اين هيولا روزنه ي اميدي مي شود براي جاودانگي ظلم و افزون وعده ها و وعيد ها

من نمي دانستم دروغ  براي شيطان هاي دور و نزديکم سايه ي امني مي شود براي فرار از آفتاب پرعطش کوتاهي غفلتشان

من فقط به بازي هاي کودکانه ام فکرمي کردم . 

روزها شب شدند و شب ها هم روز

من چند سال بزرگ تر شدم  و مناظره گر افکاري گرديدم  که گستردگي درونم را ترنم خيالم مي نمود

زندگي براي من مقصدي بود که تک ايستگاه سرابش ،  مرا به انتهاي مسير هدايت مي نمود

سرابي که در اعماق مه آلودش ،  نقش و نگارهايي زيبا ، چشم آدم را خيره مي نمود به شکوه نهفته شده در آن و ديده را از نظاره ي حقايق محروم مي نمود تا ظاهر پديده ها براي من حاکي از  صفات درونشان باشد

اين گونه مقصد من به ظاهر سامي و متعالي بود و همه چيز زيبا و دوست داشتني مي شد

خيال من از لبخند جنبنده هاي اطرافم ،  مهرباني شان را به من عرضه مي کرد و هرگز درک نمي کردم شيطان هم قهقهه مي زند به گناه هايي که من مرتکبشان مي شوم .

من نمي دانستم زيبايي سلطان جنگل مانع از درندگي او نمي شود

و شايد هم اين گونه دل مي بستم ،

آري ،

بصيرت من ناشي از قضاوتي بر ظاهر اشيا بود ! و باطن آن ها  براي من غريب ترين سوژه براي مناظره بود ! 

من و تنهايي من  با هم رشد پيدا کرديم و دفترچه ي اعمالمان را هم سياه و سفيد نموديم

تا امروزها  را با هم تجربه کنيم

امروزهايي که سرنوشت جواني من و تنهايي ام  به واسطه ي رفتن و آمندشان  طرح کتابت مي خورد

و من تازه ،  آهي مي کشم از سر تمام غفلت هايي که تجربه ي کوچکم آن ها را  آموخت  و عبرت کرد

کسي چه مي داند ، شايد هنوز همان کودک سال ها پيش هستم که آرزوي داشتن عروسك را دارد 

و گنجايش  ذهنم يه کوچکي دستان نمناک همان دوران است !

چه سودي  دارد وقتي معادله را مي داني و حتي جزيي کوچک از حل آن  نمي شوي

اسوده ايم هنگامي كه نمي شنويم و نمي بينيم .

اين گونه لااقل خيالمان راحت تر مي شود و فکر مي کنيم که نمي دانيم ...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387 ساعت 16:24  توسط  المیرا  | 


سلام

ديدم بقيه دوستان مثل اينكه اينقدر مشغله دارند كه فرصت نمي كنند مطلب بزارند ازاين جمله ها خوشم اومد گفتم تو پست وبلاگ بزارم شما هم بخوانيد.

 

 

به دنيا پا نهاده اي

درست مانند

كتابي باز،ساده و نانوشته

بايد سرنوشت خود رارقم بزني،

خود ونه كس ديگر

چه كسي مي تواند چنين كند؟

چگونه؟

چرا؟به دنيا آمده اي!

هم چون يك بذر زاده شده اي

مي تواني همان بذر بماني و بميري،

اما،مي تواني گل باشي و بشكفي

مي تواني،

درخت باشي و ببالي

                                 

 

                                          «اوشو»

 

 

كوچكترين تحول همان سنگ ريزه اي است

كه به درون بركه اي پرتاب مي شود

امواج بسياري به گرد آن شكل مي گيرد

سنگ ريزه ي آگاهي نيزبا بركه ي ذهن ما چنين كند!!!

 

 

 

                                       «آنتوني رابينز»

+ نوشته شده در  جمعه سوم خرداد 1387 ساعت 8:26  توسط مژگان  | 



elmira