تبليغاتX
๑۩۞۩๑ اشکهای پنهونی ๑۩۞۩๑
گریستم چون کفش نداشتم ! تا اینکه مردی را دیدم که پا نداشت...


๑۩۞۩๑ اشکهای پنهونی ๑۩۞۩๑





http://www.persianpetition.com/sign.aspx?id=8594687e-f399-4b14-a580-0734f2f14fb8



eli

با سلام

امروز ۴ شنبه ساعت ۴ بعد از ظهر

مهمترین اتفاق روحی من در طول حداقل سه سال روی داد!

المیرا جان ممنون

دوستت دارم

اما...

بد ترین ضد حال عمرم رو هم تو همین ساعت خوردم

داداشی کمکم کن

من نتونستم تلفن تو رو به خاطر بسپارم

چون فقط چند لحظه بیشتر ندیدمش

گوشی خراب هم فاجعه است داداشی

این پستو گذاشتم که یه وقت سو تفاهم پیش نیاد گلم

اگه فقط یه تک دیگه بزنی همه چیز حله و به داداشت لطف کردی تا بتونم شمارتو یاد داشت کنم خانمی

ویا تو کامنت های خصوصی برام یادداشت کن تا از این سر درگمی در بیام

خیلی حالم گرفتست چون تماسمون قطع شد

خیلی فکر کردم تا یادم بیاد کلی هم شماره هایی رو گرفتم که حدس میزدم درستن اما...

منتظرت می مونم داداشی

دوستای گلم میبخشید که من از مکان عمومی استفاده شخصی کردم

با اجازه مدیر گلمون الی جونم

با سپاس

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388 ساعت 0:20  توسط داداش رحمان گل  | 


با سلام

باز هم فرصتی دیگه به لطف خدا

خوبید دوستای گلم

چقدر دلم تنگ شده واسه همه چیز

نمیدونم چرا اینقدر سخت شده...

نمیدونم جرا با این که اینقدر این وبلاگ دوست دارم اما چند وقته وقتی میخوام اسمشو تایپ کنم انگشت هام دلشون میگیره..

میدونین دلیلش چیه؟الان واستون میگم:

یادش بخیر...

یادش بخیر یه روزایی سر اپ کردن این وبلاگ دعوا بود

مدیر وبلاگ (الی نازنینم)قانون وضع میکرد

هر روز خط به خط پست های اعضا رو چک میکرد و ایراد هاشو میگرفت

سلیقه ها به هم نمیخوند بعضی ها با هم بودن بعضی ها زیراب همو میزدن

پشت سر همدیگه چه بلیط هایی که نمیفروختیم

چرا قالب عوض بشه؟چرا فونتا درشته؟چرا ریزه؟چرا رو پست من اپ کردین؟

همش و همش بخاطر عشقمون به همدیگه و به این وبلاگ و صاحب اصلیش بود

اما...

اما...

اما نمیدونم چی شد با اینکه همه اعضا تقریبا به هم خیلی نزدیک بودن اما یواش یواش از این وب دور شدن

دور  دور

دلیلشم نبودن مدیر گلمون بود

دعا کنین زود زود برگرده و اینجا رو به حالت قبلش برگردونه چون بدون المیرا صفا از این وبلاگ رفته

خدا کنه الی عزیزم زودتر به وبش سر بزنه شاید دلش به حالمون بسوزه و زودتر برگرده

میبخشید که بعد این همه مدت تازه اومدمو دارم مشکلاتمونو به همه میگم

میدونم که همه دوستای گلم صبورن و منو درک میکنن.

با ارزوی سلامتی

رحمان

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم خرداد 1388 ساعت 22:31  توسط داداش رحمان گل  | 



elmira