دوران کودکی
نمی دونم شما که این مطلب رو میخونید خونه تون کجاست شهر روستا اپارتمان
و یا خونه های ویلایی اگه تو یکی از کوچه های قدیمی و اصیل بدنیا اومدین و
بافت محله تقریبا حفظ شده و پس از سالها بازهم ساکن همونجا
هستین و یا
حداقل مثل من هر روز سری به خونه پدر یا مادرتون بزنید اونوقت میتونید
حرفها و خاطرات در و دیوار و پنچره و سنگفرش کوچه و محله تون رو بشنوید
و با اونا زندگی کنید.
امروز هم سری به خونه مادرم میزنم پیرزن همسایه اونجاست و بعد مدتها میبینم
اونهم مثل مادرم پوکی استخوان داره و علیل از پاها.از هر دری سخن گفت و
اخر سر به پسرش اقا رحیم رسید که چطور اومد
و برای ادای نذرش اونو برداشت و با ماشینش و یه ویلچر برد زیارت مشهد
و کلی دعای خیر و باقی قضایا.
عصر میرم سرکار شیفت شب بیست و چهار ساعت تموم میشه و چهارتا
صفر ساعت دیجیتالی حاکی از اغاز روز دیگریست تنها توی اتاق کنترل هستم
بچه های دیگه هر کدام به گوشه ای خزیدن هیچ کاری نیست و روی صندلی
فنری افتادم یاد حرفهای پیرزن میفتم پلکها رو میبندم وافکارم رو جمع کرده و
میفرستم به دوران کودکی سی سال پیش... کم کم همه چی رو همونطور که
بودن دارم میبینم .. کوچه پیچ در پیچ با سنگفرشی که تازه چیدن دیوارهای
کاهگلی وخونه های بزرگی که از بالای دیوارها ساقهو برگ درختان مو و
الوچه به کوچه سرک کشیدن و ادمهایی میان و میرن وچندین سال بود که نمی دیدم
بچه هایی که کوچه رو شلوغ کردن و دارن گردو یا تیله بازی میکنن یه عده هم
اونطرف مشغول بازی هفت سنگ هستن توپ پلاستیکی دو لایه و ارابه ای
که از قوطی میوه ساختیم هم اونجاست .
رحیم رو میبینم که میاد طرفمون و میگه بچه ها بریم درخت توت. اره همون
خونه بزرگه اخر کوچه که باغ بدون حصار بود چند نفر میریم اونجا رحیم
میره بالای درخت و شروع میکنه خوردن او نقدرهلهله و داد و فریاد میکنیم که
میفته و دستش میشکنه و ما فرارمیکنیم..روز دیگه یه میله پیدا کردم و من
شدم زورو و علی گروهبان گارسیا یهو میله میخوره زیر چشمش و خون سرازیر
میشه و باز هم فرار..
یه روز هم با بچه های محله بالا طبق معمول دعوا میکردیم سعید از راه رسید و
رفت پیش دوستاش من هم یه سنگ بیضی حواله اش کردم نشونه ام خیلی خوب
بود درست خورد به همونجایی که میله خورده بود زیر چشم علی و باز هم جاری
شدن خون و الفرار..دیگه از شیطنت من همه محله شاکی شدن مادرم
میفرسته " باغمیشه " پیش پدربزرگ تو باغش صبح تا عصر اونجا باشم
باغمیشه سه ایستگاه فاصله داشت با خونه مون یه ایستگاه خیابون اسفالت
و دو ایستگاه خاکی اینجا اصلا همه اش باغ بود با یه خیابون خاکی وسطش
که مرز میان شهر بود. باغمیشه گوشه ای از بهشت بود طبیعت بکرودست نخورده
انتها نداشت همه دارای باغ بودن و درختان بارور که ازبس میوه ها چیده نمیشدن
اکثرا میریختن زمین و تلف میشدن...
صدای الارم یکی از پانلها بسرعت برق به حال حاضرم بر میگردونه و
عرق پیشونی و طپش قلب ازاون بهشت به یادگار میمونه. دو باره یاد بچه ها
میفتم رحیم معاون یه شعبه بانکه و دوتا پسر داره علی تو شهرسازی مشغوله و سعید
مرغداری دارد و هرکدوم یه دختر. اما ..اما باغمیشه دیگه وجود نداره وهمه جا
تبدیل شده به خونه و اپارتمان حتی اسمش هم عوض شده و من هر وقت اونجا میرم
خیلی غمگین میشم.
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386 ساعت 21:53 توسط امیر
|