تبليغاتX
๑۩۞۩๑ اشکهای پنهونی ๑۩۞۩๑
گریستم چون کفش نداشتم ! تا اینکه مردی را دیدم که پا نداشت...


๑۩۞۩๑ اشکهای پنهونی ๑۩۞۩๑





http://www.persianpetition.com/sign.aspx?id=8594687e-f399-4b14-a580-0734f2f14fb8



eli

سلام دوستای نازم

سلام به همه اونایی که به وبلاگ ما سر میزدن و میزنن

سلام به همه دوستای گل خودم و المیرا جون

ببخشید که ما یعنی همه نویسنده های این وبلاگ هر کدام به دلیلی کم کاری میکنیم و نمیتونیم جواب محبت های شما رو بدیم

البته هر کدوم از ما دلایل قانع کننده ای واسه نبودنمون داریم

مثلا من تو دی ماه سال پیش با اجازتون ازدواج کردم که پستش رو هم المیرای عزیز گذاشت و دوستان هم ابراز لطف کردن ممنون از همتون

البته این خبر جدیدی نیست

دوست دارین یه خبر جدید به همتون بدم که کلی خوشحال بشید؟؟؟؟!!!!

....

این خبر ...

اینه که....

المیرای گلم...

دو هفته پیش...

به خاستگار گلش...

جواب بله داد و...

به خونه بخت رفت

عروس یه پارچه نمکه         مبارک

خوشگل مثل عروسکه       مبارک

شادومادمون تکه            مبارک

کار کاره چرخ و فلکه      مبارک

اینا اشکای خوشحالی منه که ابجی گلم عروس شده

حالا مدیر وبلاگ نداریم دیگه

وای خدا چه خاطرات تلخ و شیرینی که با الی جونم تو این وبلاگ نداشتیم یادش بخیر

انشالله خوشبخت بشی خانمی و بهترین ها رو برات ارزو میکنیم

دوستای گلم امیدوارم دلیل نبودن الی عزیز قانع کننده باشه و همگی ازش میخوایم که خودش هم

به زودی بیاد و  از زبون خودش برامون تعریف کنه.

با ارزوی روزهای خوش

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم شهریور 1388 ساعت 3:0  توسط داداش رحمان گل  | 


با سلام

امروز ۴ شنبه ساعت ۴ بعد از ظهر

مهمترین اتفاق روحی من در طول حداقل سه سال روی داد!

المیرا جان ممنون

دوستت دارم

اما...

بد ترین ضد حال عمرم رو هم تو همین ساعت خوردم

داداشی کمکم کن

من نتونستم تلفن تو رو به خاطر بسپارم

چون فقط چند لحظه بیشتر ندیدمش

گوشی خراب هم فاجعه است داداشی

این پستو گذاشتم که یه وقت سو تفاهم پیش نیاد گلم

اگه فقط یه تک دیگه بزنی همه چیز حله و به داداشت لطف کردی تا بتونم شمارتو یاد داشت کنم خانمی

ویا تو کامنت های خصوصی برام یادداشت کن تا از این سر درگمی در بیام

خیلی حالم گرفتست چون تماسمون قطع شد

خیلی فکر کردم تا یادم بیاد کلی هم شماره هایی رو گرفتم که حدس میزدم درستن اما...

منتظرت می مونم داداشی

دوستای گلم میبخشید که من از مکان عمومی استفاده شخصی کردم

با اجازه مدیر گلمون الی جونم

با سپاس

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388 ساعت 0:20  توسط داداش رحمان گل  | 


با سلام

باز هم فرصتی دیگه به لطف خدا

خوبید دوستای گلم

چقدر دلم تنگ شده واسه همه چیز

نمیدونم چرا اینقدر سخت شده...

نمیدونم جرا با این که اینقدر این وبلاگ دوست دارم اما چند وقته وقتی میخوام اسمشو تایپ کنم انگشت هام دلشون میگیره..

میدونین دلیلش چیه؟الان واستون میگم:

یادش بخیر...

یادش بخیر یه روزایی سر اپ کردن این وبلاگ دعوا بود

مدیر وبلاگ (الی نازنینم)قانون وضع میکرد

هر روز خط به خط پست های اعضا رو چک میکرد و ایراد هاشو میگرفت

سلیقه ها به هم نمیخوند بعضی ها با هم بودن بعضی ها زیراب همو میزدن

پشت سر همدیگه چه بلیط هایی که نمیفروختیم

چرا قالب عوض بشه؟چرا فونتا درشته؟چرا ریزه؟چرا رو پست من اپ کردین؟

همش و همش بخاطر عشقمون به همدیگه و به این وبلاگ و صاحب اصلیش بود

اما...

اما...

اما نمیدونم چی شد با اینکه همه اعضا تقریبا به هم خیلی نزدیک بودن اما یواش یواش از این وب دور شدن

دور  دور

دلیلشم نبودن مدیر گلمون بود

دعا کنین زود زود برگرده و اینجا رو به حالت قبلش برگردونه چون بدون المیرا صفا از این وبلاگ رفته

خدا کنه الی عزیزم زودتر به وبش سر بزنه شاید دلش به حالمون بسوزه و زودتر برگرده

میبخشید که بعد این همه مدت تازه اومدمو دارم مشکلاتمونو به همه میگم

میدونم که همه دوستای گلم صبورن و منو درک میکنن.

با ارزوی سلامتی

رحمان

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم خرداد 1388 ساعت 22:31  توسط داداش رحمان گل  | 


سلام به همه دوستای گلم

سال ۱۳۸۸ بر شما مبارک

البته یه خورده دیر اومدم .میدونید زیبایی تبریک عید به همون شب عیده البته الانم دیر نشده اما شب عید و روزهای اول قشنگی خاص خودشو داره

به هر خال دوستتوت دارم و براتون سال خوبی رو ارزو میکنیم

المیرای عزیز از من خواسته بود که این وبلاگ رو به روز کنم اما من تا الان کلی تنبلی کردم

اما امروز به هر شکلی بود اومدم کافی نت چون دلم خیلی تنگ شده بود.

هم برای این وبلاگ وهم خواننده هاش و از همه بیشتر الی جونم که دلم براش یه ذره شده

از راه دور میبوسمت و امیدوارم که زود برگردی.

با ارزوی سلامتی و سربلندی

                                                                                                                 ارادتمند.رحمان.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم فروردین 1388 ساعت 10:4  توسط داداش رحمان گل  | 


سلام دوستای خوبم

چند روز پیش تو یکی از شبکه های جهانی مجری یکی از برنامه ها یه متنی رو خوند که شاید خیلی ها شنیده و خونده باشن اما من نشنیده بودم و در ضمن این مطلب رو تو چند تا وبلاگ و سایت دیگه هم دیدم و به خاطر اهمیت موضوع متن منم براتون میزارمش و دوست دارم برداشت شما رو ازش بدونم؟

امیدوارم خوشتون بیاد

 گاو ما ما مي كرد

گوسفند بع بع مي كرد

سگ واق واق مي كرد

و همه با هم فرياد مي زدند حسنك كجايي

شب شده بود اما حسنك به خانه نيامده بود.حسنك مدت هاي زيادي است كه به خانه نمي آيد.او به شهر رفته و در آنجا شلوار جين و تي شرت هاي تنگ به تن مي كند.او هر روز صبح به جاي غذا دادن به حيوانات جلوي آينه به موهاي خود ژل مي زند.

موهاي حسنك ديگر مثل پشم گوسفند نيست چون او به موهاي خود گلت مي زند.

ديروز كه حسنك با كبري چت مي كرد .كبري گفت تصميم بزرگي گرفته است.كبري تصميم داشت حسنك را رها كند و ديگر با او چت نكند چون او با پتروس چت مي كرد.پتروس هميشه پاي كامپيوترش نشسته بود .پتروس ديد كه سد سوراخ شده اما برایش مهم نبود. انگشت او درد مي كرد چون زياد چت كرده بود.او نمي دانست كه سد تا چند لحظه ي ديگر مي شكند.

سد شکست وپتروس در حال چت كردن غرق شد.

براي مراسم دفن او كبري تصميم گرفت با قطار به آن سرزمين برود اما كوه روي ريل ريزش كرده بود .ريزعلي ديد كه كوه ريزش كرده اما حوصله نداشت .ريزعلي سردش بود و دلش نمي خواست لباسش را در آورد .ريزعلي چراغ قوه داشت اما حوصله  درد سر نداشت.قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد .كبري و مسافران قطار مردند.

اما ريزعلي بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل هميشه سوت و كور بود .الان چند سالي است كه كوكب خانم همسر ريزعلي مهمان ناخوانده ندارد او حتي مهمان خوانده هم ندارد.او حوصله ي مهمان ندارد.او پول ندارد تا شكم مهمان ها را سير كند.

او در خانه تخم مرغ و پنير دارد اما گوشت ندارد

او كلاس بالايي دارد او فاميل هاي پولدار دارد و انها تخم مرغ نمیخورند.

او آخرين بار كه گوشت قرمز خريد چوپان دروغگو به او گوشت حیوان دیگری  فروخت .اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنياي ما خيلي چوپان دروغگو دارد.

  به همين دليل است كه ديكر در كتاب هاي دبستان آن داستان هاي قشنگ وجود ندارد یاد ان روزهای قشنگ به خیر...

یادش بخیر...

با ارزوی سربلندی

رحمان

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آذر 1387 ساعت 20:28  توسط داداش رحمان گل  | 


 

سلام
امروز روز جهاني معلولين هست .(البته الان چند دقیقه ازش میگذره ) روز تبريك گفتنيي به نظرم نمياد .
اين روز روزيه كه برخي مسئولين و سازمانهاي مربوطه شروع ميكنند به شعار دادن هاي هميشگي و دودورو دودور كردن كه آي ما اين امكانات رو به معلولين ميديم اون امكانات رو ميديم تا مردم عادي پيش خودشون فكر كنند واااي خوش به حال اينا مدرسه هاشون مجاني سرويساشون مجاني بيمه شون مجاني هزينه درمانشون مجاني اين ور مجاني اون ور مجاني اين بنده هاي خدا خوب شد معلول شدند و همه چيزهاشون مجاني شد واسه همين آرزو ميكنند كاش جاي اونا بودند و از اين مواهب دولتي !!! مجاني استفاده ميكردن براي همين اين روز رو به معلولان تبريك ميگند !

بیایید به خاطر سلامتی که در وجودمان هست خدارا شکر کنیم و اینطور تصور کنیم که اگر کاستی در وجود کسی وجود دارد به واقع کاستی نیست و حکمت خداوند است و دیگر هیچ...

باسپاس:رحمان 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آذر 1387 ساعت 23:27  توسط داداش رحمان گل  | 


سلام

سلام گرم وصمیمانه من رو بپذیرید

شاید عده زیادی از خوانندگان این وبلاگ قشنگ منو نشناسند،خوب حق دارند حالا براتون میگم

(اسم من رحمان )من یه چیزی حدود دوسال و نیم پیش با کمک المیرای عزیز شدم نویسنده این وبلاگ اما به

 دلایلی بعد از یک سال از این وب رفتم و یک وب شخصی ساختم که نتونستم به تنهایی ادارش کنم

میدونید مزیت های وب گروهی نسبت به یک وب شخصی چیه:

یکیش اینه که مثلا وقتی که یکی از نویسنده ها براش اتفاقی میفته یا به هر دلیلی نمیتونه بنویسه،

وب تعطیل نمیشه و بقیه میتونن به روزش کنن و این خیلی خوبه.

به هر حال تو صحبتی که یکی از همین روزها با المیرای عزیز داشتم،

 ازش خواستم که دوباره به این وب قشنگ برکردم

وچقدر خوشحالم که الان اینجام و دوست دارم که با کمک همه دوباره شروع کنم و این دفعه محکم تر از پیش باشم و به هر دلیلی جا نزنم

در ضمن از المیرای مهربون که به من لطف زیادی داره و اسم منو داداش رحمان گل(البته من داداشش هستم ها!!) ثبت کرده یک دنیا ممنونم

ویک معذرت خواهی که روی پست جدیدی که المیرای عزیز گذاشته اپ کردم

دیگه سرتون رو درد نیارم

به امید دیدار

رحمان

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387 ساعت 9:36  توسط داداش رحمان گل  | 



elmira